تبليغاتX
مکتوبات
دل نوشته ها

( یک خلبان ، یک دستیار ، یک کابین هواپیما )

خلبان : گزارش بده

دستیار : ارتفاع سی هزار پا ، جهت باد شمال از جنوب ، موقعیت بدون تغییر

خلبان : خوبه

دستیار : البته ، ما درست حرکت میکنیم

خلبان : ما حرکت میکنیم ؟

دستیار : بهتر از این نمیشه

خلبان :  سرمهماندار کجاست ؟

دستیار: موارد ایمنی رو توضیح میده

خلبان : بقیه کجا هستند ؟

دستیار:  سر پستشون

خلبان :  این چیه ؟

دستیار: یه اهرم

خلبان : به چه دردی میخوره ؟

 دستیار: اطلاع ندارم

 خلبان :  بذار امتحان کنیم

دستیار:   امتحان میکنیم ، ( اهرم را میکشد ) به هیچ دردی نمیخوره

خلبان :  گزارش بده

دستیار:   ارتفاع بیست هزار پا ، جهت باد متغیر ، موقعیت بدون تغییر

خلبان :  این راداره ؟

دستیار:   احتمالاٌ

خلبان :  ما کجایِ اونیم ؟

دستیار:   احتمالاٌ این نقطه ماییم

خلبان :  اِ . . . نگاه کن ، چند تا نقطه دیگه هم هستند

دستیار:   احتمالاٌ ما نیستیم

خلبان :  پس رادار نیست چون ما اینجاییم

دستیار:   پس ما کدومش هستیم ؟

خلبان :  ما یه دونه هستیم ، نمی تونیم که چند تا باشیم ، پس ما تو رادار نیستیم

دستیار:   حق با شماست ، این رادار نیست

خلبان :  رادار خاموش

دستیار:   دگمه اش کجاست ؟

خلبان :  کنار صفحه رادار

 دستیار:  این که رادار نیست !

خلبان :  بهرحال خاموش باشه بهتره

دستیار:   رادار خاموش

خلبان :  این که هنوز روشنه !

دستیار:   من دگمه کناریش رو زدم

خلبان :  گزارش بده

دستیار:   ارتفاع پانزده هزارپا ، جهت باد شدید ، موقعیت بدون تغییر

خلبان :  برج کنترل صدای ما رو میشنوید ؟

دستیار:   من می شنوم

خلبان :  تو برجی ؟

دستیار:   اما من شنیدم

خلبان :  این طرفها برج کنترل کجاست ؟

دستیار:   اطلاع ندارم ، ولی نباید زیاد دور باشه

خلبان :  برج کنترل کجایی ؟

دستیار:   اونجایی که پرواز کردیم یه دونه داشت

خلبان :  اونجایی که میخواهیم بریم چی ؟ داره ؟

دستیار:   مگه کجا میریم ؟ ما که جایی نمیریم ، حالا مهمه مگه ؟

خلبان :  احتمالاً ، اون چیه جلوی پاهات ؟

دستیار:   این که برج نیست ، پدال ِ

خلبان :  فشار بده

دستیار:   برج که پدال نیست ، برج ئه ، تازه فشارش هم که نمیدن ، صداش میزنن

خلبان :  گفتم فشار بده

دستیار:   ما که نمیدونیم برای چیه ، فقط یه پدال ِ، چرا باید فشارش بدیم ؟

خلبان :  باید سرعتمون رو زیاد کنیم

دستیار:   ما سرعتمون زیاده

خلبان :  گزارش بده

 دستیار:  ارتفاع ده هزار پا ، جهت باد نا مشخص اما محسوس ، موقعیت بدون تغییر

خلبان :  ما لرزیدیم ؟

دستیار:   یه لرزش خفیف بود

خلبان :  از کجا ؟

دستیار:   احتمالاً چرخهای جلو باز شد

خلبان :  لازمشون نداریم ، ببندش

دستیار:   من که بازشون نکردم

خلبان :  اون دسته رو بکش طرف خودت

دستیار:   دسته به عقب

خلبان :  دوباره لرزیدیم

دستیار:   یه لرزش شدید بود

خلبان :  از کدوم قسمت ؟

 دستیار:  احتمالاً چرخهای عقب باز شد

خلبان :  ما چرخ نمی خوایم

دستیار:   دسته به جلو . . . چه قدر به جلو ؟

خلبان :  به اندازه چرخهای عقب و جلو

دستیار:   به جلو

خلبان :  این صدای چیه ؟

دستیار:   زنگه

خلبان :  غذا ؟

دستیار:   خطر ، احتمالاً

خلبان :  گزارش بده

دستیار:   ارتفاع پنج هزار پا ، جهت باد خیلی شدید ، موقعیت . . . بدون حرکت

خلبان :  ما حرکت میکنیم ؟

دستیار:   احتمالاً

خلبان :  به کدوم طرف ؟

دستیار:   به طرف پایین ، احتمالاً

خلبان :  گازش کجاست ؟

دستیار:   این که شبیه فرمونه چیه ؟ گاز که نیست ، هست ؟

خلبان :  بکش طرف خودت

دستیار:   من دیگه دست به هیچی نمیزنم ، شما بکشید

خلبان :  اون جلوی توئه ، من برای خودم یه دونه دارم

دستیار:   پس بکشیدش

خلبان :  دسته به عقب

دستیار:   شما زمین رو می بینید ؟

خلبان :  روبروی من آسمونه ، ما تو آسمونیم ، غیر از این باید باشه ؟

دستیار:   بله ، یعنی نه ، اما به شدت هم از اون دور میشیم

خلبان :  گزارش بده

دستیار:   ارتفاع هزار پا ، جهت باد نداریم ، موقعیت هم نداریم

خلبان :  دفتر چه راهنمای کنترل کجاست ؟

دستیار:   فکر کنم تو جیب خلبان بود

خلبان :  برو بیارش

دستیار:   فراموش کردید ؟ خلبان رو پرت کردیم بیرون با دستیارش

خلبان :  این چی بود که از کنارمون رد شد ؟

دستیار:   این ما بودیم که از کنار یه آسمون خراش رد شدیم

 خلبان : چه سرعتی داشت !

دستیار:   چرخها رو باز کنیم ؟

خلبان :  باز کن

دستیار:   دسته حرکت نمیکنه

خلبان :  تلاش کن

دستیار:   دسته شکست

خلبان :  گمان میکنم به چتر نجات احتیاج داریم

دستیار:  زیر صندلی یه دونه هست ، منم یه دونه دارم

خلبان :  گزارش بد . . . ( انفجاری مهیب )

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط سایه | 

( یک مو سیو ، یک مادام ، یک ایستگاه قطار )

موسیو : شما گرسنه نیستید مادام ؟

مادام : خیر موسیو

موسیو :  فکرکردم شاید دلتون بخواد کمی از ساندویچ من بخورید

مادام :  نه ، متشکرم موسیو

موسیو : اگر بخواهید میتونید همه اش رو بخورید

مادام :  هوا خیلی گرم شده

موسیو :  هوا که همیشه گرمه مادام

مادام :  این لعنتی کی میرسه ؟

موسیو :  بلیط شما درجه یکِ مادام ؟

 مادام : خیر موسیو

موسیو :  اوه چه جالب ، بلیط من هم درجه دوئه

مادام :  من کی گفتم که بلیط من درجه دوئه ؟

موسیو :  خب اگر درجه یک نیست حتماً درجه دوئه ، درجه سه هم که نداریم

مادام :  من اصلاً بلیط ندارم موسیو

موسیو :  پس شما منتظر یه مسافر هستید ، ها ؟

مادام :  بله

 موسیو : شوهرتون ؟

مادام :  خیر موسیو ، شوهر من سالهاست که از دنیا رفته

موسیو :  سوسیسه مادام

مادام :  منظورتون چیه از این که سوسیسه ؟

موسیو :  متأسفم مادام

 مادام : از این که گفتید سوسیسه ؟

موسیو :  نه نه از این که شوهرتون مرده  

مادام : بهرحال کاری نمیشه کرد

موسیو : همسر منم سالهاست که . . .

مادام : مرده ؟

موسیو : نه نه ، ما از هم جدا شدیم

مادام : متأسفم

موسیو : اما برعکس شما من فکر نمیکنم که کاری نمیشه کرد

مادام : سوسیسه موسیو ؟

موسیو : اوه بله ، شما سوسیس دوست دارید مادام ؟

مادام :  خب راستش فکر میکنم برای خوردن سوسیس یه خورده پیر شدم موسیو

موسیو :  شما انقدر ها هم پیر نیستید مادام ، کافیه که بخواهید

مادام :  بهرحال آدم که پا به سن میگذاره از خوردن یه چیزهایی محروم میشه

موسیو : جوونی به دلِ آدمه ، دندون که مهم نیست

مادام :  فقط که دندون نیست ، عوارض بعدیش مهمه

موسیو : خب اگر بخواهید به عوارضش فکر کنید که نمیتونید از خوردنش لذت ببرید

مادام :  البته نمیشه منکر شد ، خوردنش واقعاً لذت داره ، شما حالتون خوبه موسیو ؟

موسیو : ها . . . بله ، بفرمایید ، همش مال شما

مادام :  آه . . . من فقط گفتم لذت بخشه

موسیو :  بخورید لطفاً

مادام :  این سوسیس برای من زیادی بزرگه

موسیو : شما خودتون رو زیادی دست کم گرفتید مادام

مادام :  آخه . . . من خجالت میکشم موسیو

موسیو : خجالت ؟ نفرمایید مادام ، راستش از وقتی بچه بودم دوست داشتم وقتی سوار قطار

           میشم زودتر به تونل برسم

مادام :  تونل ؟  چرا تونل ؟

موسیو : بله تونل ، شما راحت باشید و به خوردنتون ادامه بدید ، همیشه به این فکر میکردم که

          چطور میشه تونل رو فارغ از قطار دید ؟ اون فضای تاریک و مبهم که باعث میشد ضربان

          قلبم رو درست مثل الان احساس کنم همیشه برام جالب بوده ، اما حیف که هیچ وقت 

          نتونستم قطار رو کنترل کنم یعنی اصلاً در کنترل من نبود . . .

مادام : بعضی چیزها رو نمیشه کنترل کرد

موسیو : آه . . . بله ، حق با شماست

مادام : از سوسیس شما متشکرم ، سالها بود که لب به سوسیس نزده بودم

موسیو : من هم متشکرم مادام

مادام : قطار داره میرسه

موسیو : من باید برم ، در ایستگاه بعدی یه دوست منتظر منه

مادام : من هم منتظر یه دوست هستم

موسیو : خب بهتره که از هم جدا بشیم مادام

مادام : موسیو

موسیو : ما اوقات خوشی با هم داشتیم

مادام : بله موسیو

موسیو : خداحافظ مادام

مادام : خداحافظ موسیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12  توسط سایه | 

اولی : من که میگم آشناست

سومی : کی ؟

 چهارمی : بعدش نوبت منه

اولی : بشین سر جات ، دهنت بو شیر میده

پنجمی : خب از خودش بپرسید

سومی : هنوز که معلوم نیست

دومی : نمیدونم والا. . . به ما که چیزی نمیگه

چهارمی : من میدونم

اولی : غلط کرده با تو

سومی : شما میدونید ؟

دومی : نه بابا دلت خوشه

پنجمی : تو از کجا میدونی ؟

چهارمی : خودش به من گفت

اولی : لااله الاالله

دومی : بگو مادر ، چی گفت ؟

چهارمی : گفته که نگم

سومی : لوس نشو

دومی : بگو عزیزم

پنجمی : ما که نمیخوایم ازش بگیریم

چهارمی : اگر نگیرتش چی ؟

اولی : توله سگ دهن بجنبون

دومی : بگذارید حرف بزنه بچه

سومی : آشناست ؟

چهارمی : آقا اسکندر

سومی : تهمینه ؟

دومی : خدا به دور

اولی : تخم سگ

پنجمی : راست میگی ؟

چهارمی : از من نشنیده بگیرید

دومی : شیرم رو حلالت . . .

سومی : هیس ، یواش ، داره میاد

ششمی : سلام

اولی : خوشم باشه

دومی : به خودم میگفتی

سومی : بد سلیقه

پنجمی : اولین همیشه بهترین نیست

چهارمی : من چیزی نگفتم

ششمی : خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:55  توسط سایه | 

اولی : دوستت دارم

دومی : چه قدر ؟

اولی : قد ستاره های آسمون

دومی : وای خدای من

اولی : تو چی ؟

دومی : منم دوستت دارم

اولی : قد ستاره های آسمون؟

دومی : نه بابا

اولی : پس چه قدر؟

دومی : خب دوستت دارم دیگه ، چه قدر نداره

اولی : اما تو گفتی چه قدر

دومی : من گفتم چه قدر ؟

اولی : نگفتی ؟

دومی : تو گفتی ؟

اولی : من فقط گفتم دوستت دارم

دومی : خب

اولی : بعدش تو گفتی ((چه قدر)) ؟ منم گفتم قد ستاره های آسمون

دومی : چه کار کنم حالا ؟

اولی : تو هم بگو

دومی : چی بگم ؟

اولی : بگو (( چه قدر))؟

دومی : من که گفتم ، همین الان خودت گفتی

اولی : من ((چه قدر)) تو رو گفتم ، نه ((چه قدر)) خودت رو

دومی : معلوم هست چی می گی ؟

اولی : تو داری لج می کنی

دومی : برو بابا دیوونه

اولی : وایستا ، کجا میری حالا ، صبر کن ، آهاااای ، بگو چه قدر دوستم داری ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 4:29  توسط سایه | 

( پای درخت بود که خوابم برد )

گفتم : شب بخیر

گفت : سرت رو بذار رو پاهام ، می خوام برات حرف بزنم

گفتم : از چی ؟ از کجا ؟

گفت : چیزی نپرس ، هیچی نگو

گفتم : حرفت چیه ؟ اونم الان ، باشه برای بعد

گفت : مهربون باش ، صبوری کن

گفتم : خسته ام باشه برای بعد

گفت : طاقت بیار کوتاه میگم

گفتم : اگر نا غافل خوابم برد چی ؟ نمی شنوم که

گفت : فردا که بیدار بشی ، دیگه خیلی دیره

گفتم : می خواهی درددل کنی؟

گفت : حرف آخره

گفتم : گوشم پره از این حرفها

گفت : اینم رو همه اونها

گفتم : غصه ام میگیره ، خواب میپره از سرم

گفت : پس بخواب اگر غصه داره برات

گفتم : پس حرفهات چی میشه ؟

گفت : حالا دیگه مهم نیست

گفتم : هر جور که راحتی

گفت : راحتی ؟

گفتم : سفته یه خورده ، ولی خوبه ، تو بیدارمی مونی؟

گفت : . . .

گفتم : شب بخیر

گفت : . . .

گفتم : ( دیشب پای درخت بود که خوابم برد ) اما درخت کجاست ؟

گفت : اینجام ، زیر پاهات ، هنوز ریشه ام مونده ، می خواهی گوش بدی به حرفهام؟

گفتم : ( چی می تونستم بگم؟!! )

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:59  توسط سایه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
((در آغاز كلمه بود وكلمه خدا بود))
شايد كلمه همواره در پي آن- دست نيافتني- حسي بوده است كه در دلش بلرزاند دلي را كه از تپش زيستن باز ايستاده و يا بي رمق و بي اميد ضرباهنگي كند دارد آن هم از شرم نفسي كه مي ايد و ميرود .
پس گرامي بداريم آن را كه شايد در اين دوران يگانه مأ واي ما باشد تا نلرزد دلهامان از هراس باز ايستادن و نكويش داريم تا حيات را از نفسي كه ارزاني مان داشته به غايت خود رسانيم ، بي هيچ دانه اي بر پيشاني سرخ از بيهودگي . مكتوبات در سايه كلمه و ستايش بي پايان آن فارغ از هر بند و قيدي به نفسي دوباره مي انديشد .

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
پیوندها
گروه نمایشی راویان ایران
مشاوره آنلاین
هفت هنر
ایران تئاتر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان